شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

164

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

[ و « 1 » اجل محتوم هنوز در توقف ] « 2 » مراجعت من به آن حضرت شايد كه باز « 3 » اتفاق افتد و اگر خود سفر عقبى ميان مقاصد دنيا حايل گردد ؛ من در آن مسكن ساكن و در آن مرتع « 4 » مقيم [ « 5 » خواهم شد ] چو آيى به هم نزد داور شويم * بگوئيم گفتار هم بشنويم فريدون از اين گفتار در گريه افتاد و ايرج روى به راه نهاد و با لشكر نامى كالبحر الطّامى و الغيث الهامى * 59 روانه شد و چون چند مرحله بپيمود « 6 » خبر به برادران رسيد « 7 » كه ايرج عزم مصاف جزم كرده است و سپاهى گران و لشكر بىكران آورده ، قلق و اضطراب بر نهاد ايشان مستولى « 8 » گشت [ و آتش « 9 » حميت در دل ايشان مشتعل شد ] و هم در وقت لشكرى نامعدود « 10 » آماده بود ، عرض دادند و روى به راه نهادند و ميان صحرايى كه هواى آن از لطافت ، جان در طينت جماد مىسرشت و عذوبت آبش ، آتش رشك در ماء معين تعبيه مىكرد « 11 » : سواد او به صفت چون پرند مينا رنگ * هواى او به مثل چون نسيم جان‌پرور صبا نموده به خاكش طراوت طوبى * هوا سرشته به آبش حلاوت كوثر به هم رسيدند ، چنان كه نظر سلم بر « 12 » ايرج افتاد و او پيكر خوب و هيكلى محبوب داشت « 13 » ، ز سر تا پاى حسن و دلبرى بود * چو عقل و جان زهر عيبى برى بود گويى زبان روزگار در وصف چهره و رخسار و شيوه و رفتار او مىگفت :

--> ( 1 ) - اساس : ندارد . ( 2 ) - ج : + باشد . ( 3 ) - ب و ج : بار ديگر . ( 4 ) - ب و ج : مربع . ( 5 ) - اساس : ندارد . ( 6 ) - ب و ج : + منهيان . ( 7 ) - ب و ج : رسانيدند . ( 8 ) - ب : متوالى . ( 9 ) - اساس : ندارد . ( 10 ) - ب : كه معد . ج : كه مستعد و . ( 11 ) - ب و ج : مىانگيخت ، چنان كه گفته‌اند . ( 12 ) - ب : + چهره . ( 13 ) - ب و ج : شمايلى مرغوب .